هر چه صدای شجریان درکاست «رباعیات خیام »که توسط کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان تولید شده ،  زیبا و اثر گذار و موسیقی فریدون شهبازیان کولاک است ، دکلمه شاملو به خاطر غلطهای فاحشی که در خواندن اشعار دارد آزار دهنده است . البته شاملو خود بعدها به این اشتباهات اعتراف کرد و گناه آن را به با عجله پر شدن کاست انداخت ! به هر حال به مناسبت سالروز بزرگداشت خیام چند رباعی زیر را با سلیقه خودم از دیوان او انتخاب کرده ام :

 آن قصر که جمشید در او جام گرفت                  آهو بچه کرد و شیر آرام گرفت 

 
بهرام که گور می‌گرفتی همه عمر                     دیدی که چگونه گور بهرام گرفت 

          

ابر آمد و باز بر سر سبزه گریست                       بی باده گلرنگ  نمی باید زیست 

 
این سبزه که امروز تماشاگه ماست                    تا سبزه خاک ما تماشاگه کیست 


ای دل چو زمانه می‌کند غمناکت                         ناگه برود ز تن روان پاکت 

 
بر سبزه نشین و خوش بزی روزی چند                زان پیش که سبزه بردمد از خاکت 

این کوزه چو من عاشق زاری بوده است              در بند سر زلف نگاری بوده ا‌ست 

 
این دسته که بر گردن او می‌بینی                      دستی ا‌ست که برگردن یاری بوده ا‌ست 


چون ابر به نوروز رخ لاله بشست                        برخیز و به جام باده کن عزم درست 

 
کاین سبزه که امروز تماشاگه ماست                 فردا همه از خاک تو برخواهد رُست 


خاکی که به زیر پای هر نادانی است                 کفّ صنمی و چهره‌ جانانی است 

 
هر خشت که بر کنگره ایوانی است                   انگشت وزیر یا سلطانی است 


ساقی !گل و سبزه بس طربناک شده‌ است      دریاب که هفته دگر خاک شده‌ است 

 
می نوش و گلی بچین که تا درنگری   گل خاک شده ا‌ست و سبزه خاشاک شده‌ است 


می نوش که عمر جاودانی این است                خود حاصلت از دور جوانی این است 

 
هنگام گل و مُل است و یاران سرمست             خوش باش دمی که زندگانی این است 


افسوس که نامه جوانی طی شد                     و آن تازه بهار زندگانی دی شد 

 
آن مرغ طرب که نام او بود شباب                       افسوس ندانم که کی آمد کی شد 


تا راه قلندری نپویی نشود                               رخساره به خون دل نشویی نشود

 
سودا چه پزی تا که چو دلسوختگان                   آزاد به ترک خود نگویی نشود 


هر راز که اندر دل دانا باشد                               باید که نهفته‌تر ز عنقا باشد

 
کاندر صدف از نهفتگی گردد دُر                          آن قطره که راز دل دریا باشد 


خشت سر خُم ز ملکت جم خوشتر                    بوی قدح از غذای مریم خوشتر 

 
آه سحری ز سینه خماری                                 از ناله بوسعید و ادهم خوشتر 


دی کوزه‌گری بدیدم اندر بازار                              بر پاره گلی لگد همی زد بسیار

 
و آن گل به زبان حال با او می‌گفت                      من همچو تو بوده‌ام مرا نیکودار !


مرغی دیدم نشسته بر باره طوس                     در پیش نهاده کله کیکاووس

 
با کله همی گفت که افسوس افسوس              کو بانگ جرسها و کجا ناله کوس ؟


جامی است که عقل آفرین می زندش                صد بوسه ز مهر بر جبین می زندش

 
این کوزه‌گر دهر چنین جام لطیف                        می‌سازد و باز بر زمین می زندش 


من بی می ناب زیستن نتوانم                            بی باده کشید بارتن نتوانم

 
من بنده آن دمم که ساقی گوید:                        « یک جام دگر بگیر» و من نتوانم !


یک چند به کودکی به استاد شدیم                     یک چند به استادی خود شاد شدیم

 
پایان سخن شنو که ما را چه رسید:                    از خاک بر آمدیم و بر باد شدیم! 


از دی که گذشت هیچ ازو یاد مکن                      فردا که نیامده ست فریاد مکن

 
برنامده و گذشته بنیاد مکن                               حالی خوش باش و عمر بر باد مکن 


قانع به یک استخوان چو کرکس بودن                   به ز آن که طفیل خوان ناکس بودن 

 
با نان جوین خویش حقا که به است                     کالوده و پالوده هر خس بودن 


تا کی غم آن خورم که دارم یا نه                          وین عمر به خوشدلی گذارم یا نه 

 
پرکن قدح باده که معلومم نیست                        کاین دم که فرو برم ٬ برآرم یا نه 


ای کاش که جای آرمیدن بودی                              یا این ره دور را رسیدن بودی

 
کاش از پی صد هزار سال از دل خاک                    چون سبزه امید بر دمیدن بودی 

...

جمعه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸٦ساعت ٦:۳۱ ‎ب.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()
تگ ها:

من در خاطره نویسی هایم معمولا به دنبال چیزی فراتر از یک نقل ساده تاریخ شخصی خودم هستم و حتما وجه دوم و سومی را هم در نظر می گیرم که به احتمال قوی دوستان عزیزم آن وجه پنهان قضیه را بخوبی در می یابند.

 

در روزنوشت قبلی هم به همین صورت عمل کردم و به بهانه سالگشت تولدم ، هم به نوعی ادای دینی کردم به مادر مهربان و فداکارم و هم نگاهی به تحولات سیاسی – فرهنگیی که من با آنها مواجه بودم .

 

من مزاحم برداشتهای متفاوت دوستان و مخاطبان وبلاگم از آن نوشته  نمی شوم و اتفاقا بسیار خوشحال شدم  که نگاههای گوناگونی را در این ماجرا مشاهده کردم ، اما یک نکته خیلی مهم را حتما باید یادآوری کنم و آن اینکه من در هر حرکتی که در زندگی بعد از انقلابم کردم به یک نکته  اساسی توجه داشتم و آن مسئله "رهبری" بوده است .

 

من چه در زمانی که در خیابانها شعار"نخست وزیر ایران – بازرگان ، بازرگان" سر دادم و چه آنگاه که برای قائم مقامی رهبری آقای حسینعلی منتظری تبلیغ می کردم و  چه دورانی که شخصیت سیاسی مورد علاقه ام "بهزاد نبوی" بود و چه حالا که "حسین صفار هرندی" را بیش از دیگران در مشی سیاسی و تحلیل اجتماعی می پسندم ،و در حقیقت در تمام دوست داشتنها و نداشتنهایم  فقط و فقط یک دلیل و یک معیار داشته و دارم و آن "رهبری" است و بس . آن روز که امام فرمود برای حمایت از مرحوم مهندس بازرگان به خیابانها بریزید ، به عشق امام این کار را کردم و آقای منتظری را به این دلیل دوست داشتم که در میان مراجع و علما نگاه سیاسی تر و انقلابی تری داشت و با توجه به چهار جلد کتابی که در تشریح نظریه ولایت فقیه امام خمینی نوشته بود ، می پنداشتم که در عرصه عمل هم دنباله رو شیوه امام خمینی است و همین طور شخصیتهای مورد علاقه فعلی ام را از دکتر احمدی نژاد عزیز گرفته تا خدمتگزان مختلف در عرصه های گوناگون فرهنگی و سیاسی و علمی و دینی ،  به این دلیل دوست دارم که تا این لحظه اندیشه و راه ولی فقیه را دنبال می کنند ( البته با لحاظ کردن هر ضریب خطایی که  مقتضای انسان بودن آنهاست). بدیهی است که اگر خدای نکرده فردا روزی حسین شریعتمداری هم در این شیوه خود تجدید نظر کند ، در نزد من جایی نخواهد داشت ، چرا  که من با دیگری عهد بسته ام و ان شاء الله تا پای جان بر این عهد و سوگند خود خواهم ماند.

 

بنابر این اشکال ظاهرا موجه برخی از دوستان را در از این ستون به آن ستون پریدن و از چپ به راست رفتن و غیره را خیلی بر خودم وارد نمی دانم به همان دلیلی که ذکر کردم .

 

من به تک تک حرکتهای زندگیم از حضور در سازمان مجاهدین انقلاب و حزب و انجمن اسلامی دانشکده و دانشگاه و شخصیتهایی که دوست داشتم و دارم و دوست نداشتم و ندارم ، به جبهه رفتن و به کیهان آمدن و غیره و حتی در انتخاب دوستانم افتخار می کنم و از هیچ کدامشان توبه نمی کنم و  از خداوند مهربان می خواهم که این اعمال را به هیچ وجه از کارنامه نهاییم حذف نکند که سخت به نیتهای خالصانه ای که در پشت تک تک آنهاست امید بسته ام .

 

این از نیتها و انگیزه های من ، اما البته  همیشه وحشت و دلنگرانی عمده ای داشته و دارم و آن این که گذشته از عرصه نظر ، در صحنه عمل آورده های قابل افتخاری  ندارم و اعتراف می کنم که بشدت در این عرصه فقیر و نیازمند و کم کار و بد رفتارم و اگر خطری زندگی اخروی  مرا تهدید کند در همینجاست یعنی همانجایی که مومنان واقعی و پرهیزگاران حقیقی در عرصه دینداری و انقلابیان و ولایتمداران راستین از بقیه جدا می شوند . من کار زیادی نه  برای دین و نه برای  انقلاب نکرده ام . گاهی می اندیشم آنچه  در روزنامه ها و رسانه ها گفته و نوشته ام اکثرا قابل دفاع و افتخار من است اما بابت آنچه ننوشته ام و باید می نوشتم پیش خداوند و شهیدان و رهبران انقلاب و آنها که از همه چیز خود اعم از مال و جان و فرزندان و از همه مهمتر آبروی خود در راه دین و انقلاب و میهن اسلامی گذشتند  بسیار شرمسارم .

 

اگر نوشتم که" با کادو وارد شوید "هم ناظر به همین بخش بود که در حقیقت از دوستانم خواسته بودم که اشکالی را گوشزد کنند یا راهکاری را برای "بازسازی معنوی " پیشنهاد دهند نه اینکه هدیه ای را با پست برایم ارسال کنند! که البته بابت این کار بعضی از دوستان هم متشکر و هم شرمنده ام .

 

***

 

دوستان ! به قول شریعتی فرصت زیادی نداریم و تا دیر نشده باید کاری کنیم . هم مکتب و هم انقلاب و هم ایران منتظر دستهای ما و ذهنهای ماست ؛ برخیزیم وبه گفته رهبر عزیزمان "تن پروری فکری" را کنار بگذاریم . در این زمینه مواردی هست که اگر عمری بود در روزنوشتهای بعدی با شما عزیزان در میان می گذارم و البته همین الان دوستان هم دست به کار بشوند و نظراتشان را در این باره قلمی و ذکر کنند. یا علی !

 

سه‌شنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٦ساعت ٦:۱٦ ‎ب.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()
تگ ها:

- مامان حال خوشی ندارد، خاله جمیل گریه می کند.  از دست صغرا خانوم هم کاری بر نمی آید ، مامان بزرگ می گوید این کاره نیست بیخود آورده اندش . خاله نشانی منزل خانم میر فخرایی را دارد، با مامان بزرگ تاکسی تلفنی می گیرند: پل امیر بهادر! - خانوم جون قربونت اعظم داره از دست میره ....با همان تاکسی بر می گردند : تهران نو – ایستگاه مسجد .

 

صغرا خانوم ترسیده و رفته است . بابا و خانوم جون  بی خبر، هنوز در شهریارهستند. مامان بزرگ و خاله دو ساعت است اشکهایشان خشک نشده ، خانم میر فخرایی با همون کفشهای پاشنه بلندی که تو بیمارستان هواپیمایی می پوشد به داخل می آید ، مامان بیهوش افتاده . جمیل خانوم ! فقط هر چی می گم گوش کن ، معطل هم نکن .خاله چَشم چَشمی می گوید . مامان بزرگ می گوید: خانوم جون قربون قدمت ، اعظم سادات سید اولاد پیغمبره ، نذار بچه ام از دست بره و خانوم میر فخرایی با اعتماد به نفس خاصی می گوید : شما دعاتونو بخونید ، من هم کارمو می کنم ، توکل به خدا ، مادرو شاید بتونم کاری کنم ، اما بچه رو بعید می دونم ، بچه رفتنیه . باباش کجاست؟

 

- دو ساعت گذشته ... مامان کمی چشمهایش را باز کرده اما من هنوز به هوش نیامده ام . خانوم میر فخرایی با دستهایش پاهای مرا گرفته و واژگون نگهم داشته و هی با همان دستها محکم به کفلم می زند و پی در پی  با کاردکهای چوبی خودش خونابه ها را از دهانم بیرون می آورد. یک بار دیگر ، و بالاخره گریه می کنم گریه کردنی و همه می خندند . مامان هم چشمهایش را باز می کند و آرام تبسم می  کند ، مامان بزرگ تسبیح شاه مقصود در دست به همراه همه اهل اتاق لبخند می زند و همگی صلوات می فرستند: اللهم صل علی محمد و آل محمد.

 

- هدیه بهاری خداوند در تهرانی که آنروز گرمتر شده و حرارت آن با دو درجه افزایش  به ۲۴درجه سانتیگراد رسید: ساعت ۹ صبح روز چهارشنبه ۲۱ اردیبهشت ماه سال ۱۳۴۵ خورشیدی در حالی که ۹ روزبیشتر  از عاشورای حسینی سال ۱۳۸۶ نمی گذرد، من  چشم به این دنیا باز می کنم  و می گریم  .

 

 

                   TinyPic image          

 

- پدر بزرگها و مادر بزرگهای من هر کدام از یک گوشه تهران قدیم بودند: دزاشیب شمیران ، امیریه ، شهباز و خانی آباد.  و ایستگاه مسجد تهران نو در این روز ، تقاطع مشترک اتصال  این چهار نقطه می شود . همه شان نوه های علمای بزرگ: شیخ عبدالله و شیخ احمد و شیخ حسن خندق آبادی  هستند. مرحوم شیخ جعفر خندق آبادی که بر سر منبر وعظ به رحمت خدا رفت دایی خانوم جون می شود.

 

-  روزنامه کیهان در همین روز  در تیتر اول خود نوشت : غیبت طولانی مائوتسه تونگ پایان یافت ودر تیتر درشت دیگرش : دستگاه رهبری چین دگرگون می شود! و در صفحات دیگرش : شهرداری برای مبارزه با عقربها آماده می شود . چهره های تازه ای در مسابقات کشتی درخشیدند به همراه عکسی در صفحه اول از قهرمان کشتی که داور دستهای او را بالا آورده است. خبر کشف غار بزرگ صمیکان فارس هم در این روز منتشر شد.

 

- آقا جون دوست صمیمی و هم مباحثه ای آیت الله آقای فلسفی است و به احترام او ازبابا می خواهد که اسم مرا "محمد تقی" بگذارد. بابا اسم مرکب را نمی پسندد و من "تقی" می شوم .

 

آن تقی کوچک بهار زاد ،  حالا ۴۱ ساله شده است . ۴۱سالی که مثل همه ۴۱سالهای زندگی مردم دیگر پر از فراز و نشیبهای زیاد بوده است :

 

تهران ... شهریار ... بوشهر ... فیروزکوه ... و دوباره بازگشت به تهران . دبستان هاتف فیروزکوه ، دبستان جهان تربیت تهران ، دبستان جاهد ... مدرسه راهنمایی فضیلت در نارمک ... دبیرستان دانشگاه ملی ایران و بعد دبیرستان شهید مظلوم دکتر بهشتی نارمک ... از خانم کتال سال اول تا خانم زمردی و خانم جالینوس و شهید محمد تقی رضایی دبیر وارسته ادبیات در دبیرستان...از جاوید شاه مدرسه  و عکس شاه تا بوی خوش انقلاب اسلامی و امام خمینی ... ازصمد معلم ماست تا شریعتی ... از جلال تا مطهری ... از سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی و شاخه دانش آموزی حزب جمهوری اسلامی تا انجمن اسلامی دبیرستان ، اتحادیه ، انجمن اسلامی دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران تا شورای دانشگاه تهران و همکاری با دفتر تحکیم وحدت و حضور موقت در وزارت کشور و وزارت امور خارجه تا ...کیهان ...کیهان عزیز ... از استاد بزرگم مهدی نصیری تا برادربزرگوارم حسین شریعتمداری و آن زبان و قلم ابوذرگونه اش و تا پدیده بزرگ زندگیم "حسین صفار هرندی" ... از گردان تخریب لشکر ۲۷ محمد رسول الله "ص" تا دیده بانی اطلاعات عملیات لشکر ولی عصر "عج" خوزستان ...از حسین دین شعاری تا علی محمود وند و مجید پازوکی و مجید جهرودی تا همت و عباس کریمی  ... از دوکوهه تا پادگان ابوذر و سد دربندیخان و شیخ صالح و شلمچه و  برج دیده بانی و ایستگاه صلواتی اول و دوم فاو تا سایت و حسینیه و نمازجمعه های دزفول و راه آهن اندیمشک و تا سفرهای گردانی به مشهد ...از  نمازجمعه های آیت الله طالقانی تا نمازهای  دلنشین سید علی خامنه ای ... قطعه 24 بهشت زهرا ... انفجار حزب جمهوری و دو ساعت قبلش که با همکلاسی شهیدم از شهید ولی زاده خداحافظی کردیم ... از حسن منتظر قائم و ساختمان خیابان مجاهدین سازمان مجاهدین انقلاب ومرتضی  الویری ... از عشق آن سالهایم "بهزاد نبوی" و تماسهای تلفنی گاه و بیگاهم به او تا شهید" لاجوردی" بزرگ ... از فروش عروه الوثقی و امید انقلاب و پیام انقلاب در نماز جمعه تهران تا خبرنگاری حوزه های بزرگ یک روزنامه بزرگ ... از اتاق جهاد دانشگاهی دانشکده حقوق و حسن تهرانی و جواد زاده و شایان و رفیعی و اصلانی و حمیرا حسینی یگانه و جمیله کدیور تا محمد جعفر بهداد و محمد ایمانی و قدرت الله رحمانی ... از کمک در راه اندازی انجمن صنفی روزنامه نگاران ایران تا حضور جدی در  راه اندازی انجمن روزنامه نگاران مسلمان ... از سفر ۴۰ روزه  به ۷کشور آفریقایی از سر ارادت دکتر مصطفی معین به دفتر تحکیم وحدت تا سفرهای معنوی بزرگ در  کیهان ... اولین زائران ایرانی عتبات عالیات پس از دو سه دهه تا سفر حج اول و سفر حج دوم ... از ماهها حضور در دره بقاع و بعلبک و جنتا و نبی شیث و تا جنگ تحمیلی و تا دفاع در جبهه تهاجم فرهنگی ... از حوزه اندیشه و هنر اسلامی و محسن مخملباف و حسن حسینی و قیصر امین پور تا واحد تئاتر و سعید کشن فلاح و وحید فرازان و اشرف اشرف نژاد و یوکابت جباری و صدیقه خوئینیها ... از دهه فجر ۱۳۶۴ تا دهه فجر ۱۳۸۵... از عصر قصه های حوزه هنری  و رضا رهگذر و قصه پر کشش  "آن کشته به ناحق" مریم صباغ زاده ایرانی و تار محسن نفر و آواز سید حسام الدین سراج و فیلمهای مخملباف و رسول و شهریار بحرانی ... تا اینکه یوکابت جباری نشانی مریم صباغ زاده را در مشهد می دهد و تا سفر فرانسه ... تا عقد در جوار حرم مطهر امام مهربان "ع" تا عروسی کرمان ... از خانه امیریه تا نارمک و نوفل لوشاتو و قیطریه  ... از جلسات هفتگی حاج آقا مجتبی تهرانی در خیابان ایران ... از تولد سپیده خوب من که بعدها راحیل شد تا زهرای دوست داشتنی ... از صحنه های تئاترتا سینما عصر جدید و فیلمهای متفاوت آن سالها تا مادر و خیلی دور – خیلی نزدیک ، از ارکستراسیونهای فریدون شهبازیان تا آثار یوهان سباستین باخ و چایکوفسکی و بتهوون و شوستاکوویچ ... از گلهای تازه و شجریان و مرضیه و پریسا تا ایرج بسطامی مظلوم و حسام الدین سراج و سکوت و نازنین یار  ...از بهار و تابستان و پاییز و زمستان وبهار و بارون بهار  

 

و حالا باز هم بهار ... باز هم بهار ... باز هم اردیبهشت .... باز هم یاسهای امین الدوله خانه خاله جمیل ... باز هم مامان ، باز هم عشق ... عشق به ماندن ...عشق به خوب ماندن ... عشق به خواندن ... عشق به دوست داشتن .... و عشق به هر آنچه عشق می پسندد...:

" یا ُمنی قلوب المشتاقین و یا غایة آمال المحبّین ! أسئلکُ حُبُّک و حُبّ مَن یُحِبّک و حُبّ کلُ عملٍ یوصِلُنی الی قُربِک "

 

- ای آرزوی دلهای مشتاقان و ای نهایت مقصود دوستداران ! از تو می خواهم محبت  خودت ومحبت کسانی که تو را دوست می دارند و محبت هر عملی که مرا به تو نزدیک می سازد نصیبم کنی .

 

"الهی ! مُن ذا الذی ذاقَ حلاوةَ مَحَبَتِک فَرامَ مِنکَ بَدلاً ؟ و َمَن ذا الذی انس بِقُربِک فابتَغی عنک حولاً ؟"

 

- خدایا ! کیست که شیرینی محبت تو را چشید و جز تو کسی را خواست ؟ و کیست که به قرب تو انس گرفت و لحظه ای از تو روی گرداند؟

 

 ***

 

خاله جون همچنان خاطرات تلخ آن صبح  بهاری را تکرار می کند و اشک می ریزد. بغضم گرفته است . می گویم : خاله جون ! بقیه اش را رها کن .

 

***

 

صدای گنجشکها که می آید مثل همیشه از خود بی خود می شوم . آفتاب بهار از پنجره تابیده است . رشته کوههای البرز و دماوند در پاکی هوای این روزهای تهران بخوبی پیداست . آسمان بر خلاف همیشه، بسیار آبی است ، آبی آبی ! آتش گرفته است این دل آبی در سایه سار این آفتاب نورانی و انوارهمیشه تابان  آن آفتاب پنهانی ...

 

چهارشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸٦ساعت ٢:٠٤ ‎ب.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()
تگ ها:

  TinyPic image

گفتند : ای شیخ ! دلهای ما خفته است چه کنیم که سخنان تو در آن اثر نمی کند.

گفت : کاش خفته بودی که خفته را بجنبانیش بیدار می شود ؛ دلهای شما مرده است که هر چه بجنبانی بیدار نمی شود!

         تذکره الاولیا - باب شیخ حسن بصری

شنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸٦ساعت ۸:٤٢ ‎ب.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()
تگ ها:

سال 1379 بود . آن سال و یکی دو سال پیش از آن مطبوعات اقبال مناسبی نسبت به سالگشت شهادت اندیشمند بزرگ دیندار استاد شهید مرتضی مطهری نشان نداده بودند. از طرفی کمبود مهمی در زمینه مسائل شناختی در جامعه و بویژه در بین جوانان – از هر طیفی : حزب اللهی و غیر حزب اللهی – به چشم می خورد(و هنوز هم به چشم می خورد) . این دو موضوع مرا بر آن داشت تا در سالگرد شهادت استاد ، مطلبی را بنویسم که در 12 اردیبهشت همان سال در کیهان به چاپ رسید.

 

مدتی بعد آقای صفار هرندی به من گفت که همسرشان در جلسه ای ، همسر شهید مطهری را دیده اند و بابت آن نوشته من بسیار خوشحال و متشکر بوده اند و افزوده اند که امسال بجز روزنامه کیهان باز هم هیچ روزنامه ای توجه جدی به استاد نداشت و از محتوای مطلب من هم بسیار راضی بودند.  

از آنجا که نکات مورد اشاره در آن مقاله همچنان مبتلا به جامعه ماست ، به مناسبت سالگرد شهادت این معلم و ایدئولوگ بزرگ انقلاب ، بدون هر گونه جرح و تعدیلی آن را در "آب و آتش" می آورم :

 

                ***   

یک نگاه منصفانه به وضعیت تفکر و  اندیشه امروز ایران نشان می دهد که نیاز فعلی ما به مطهری ، بسیار بیشتر از نیاز ده سال پیش و بیست سال پیش ما به اوست . این نیاز به کاری  که او کرد و به جریانی که او راه انداخت بر می گردد؛ جریانی که اگر ادامه پیدا نکند حتی درختان برآور بین راه را به خشکی می نشاند.

 

برای تبیین دقیق کار سترگ مطهری، ضروری است نگاهی تاریخی به فعالیتهای فکری از سه چهار دهه اخیر بیندازیم . تقریبا همه افراد و گروههایی که پیش از ا نقلاب وارد عرصه مبارزه شده بودند ، مهمترین وجهه همت خود را تقویت زیرساختهای فکری – عقیدتی خود قرار داده بودند و از این نظر ، تفاوتی بین گروههای مسلمان ، التقاطی یا مارکسیست نبود.

 

گروههای التقاطی که شاخص آن سازمان مجاهدین خلق بود ، باتکیه بر آثار قلمی "حنیف نژاد" که برداشتی افراطی تر از آثار مهندس "بازرگان" بود ، سعی داشتند تقدم علم بر ایمان و پیوند اسلام و مارکسیسم را در در ذهن اعضا و هواداران خود تئوریزه کنند. این گروه پس از انقلاب ، وظیفه زیرسازی فکری به شیوه التقاطی را با سری کتابهای "تبیین جهان" پی گرفت .

 

همچنین گروههای مارکسیستی با تکیه بر آثاری چون "اصول مقدماتی فلسفه" ژرژ پولیستر کوشیدند نگاه ایدئولوژیک همراهان خود را با اندیشه های مارکسیستی شکل دهند.

 

خوشبختانه گروههای مسلمان با مراجعه به امام خمینی از نعمت بهره مندی از شخصیت اندیشمندی چون آیت الله مرتضی مطهری برخوردار شدند به طوری که وی به عنوان مرجع فکری و ایدئولوژیک نیروهای اصیل مسلمان توانست در معرفی و آموزش و حل مشکلات مبنایی عقیدتی آنها موثرترین نقش را ایفا کند . این مرجعیت فکری ، خوشبختانه با پیروزی انقلاب اسلامی ابعاد فراگیرتری پیدا کرد تا جایی که دشمن هوشیار، از این نقطه قوت انقلاب احساس خطر کرد و این ذخیره فکری نهضت را از مردم بویژه قشر جوان و دانشجویان گرفت .

 

 در همین حال امام خمینی با یک اقدام تاریخی ، درست به محض شهادت استاد مطهری با معرفی تلویحی وی به عنوان ایدئولوگ انقلاب ، از "دانشجویان" و "طبقه روشنفکران متعهد" خواست تا نگذارند "کتابهای این استاد عزیز با دسیسه های غیر اسلامی فراموش شود."

 

امام امت همچنین در تجلیلی بی سابقه ، آثار قلم و زبان مطهری را "بی استثنا" آموزنده و روانبخش دانستند. و بدین ترتیب مطهری که آنروز با ترور فیزیکی از میان رفته بود ، مراد و ملجا و مرجع فکری نسل جوان و دانشجویان کشور شد و آثار او بویژه آنها که در معرفی زیربنایی جهان بینی و ایدئولوژی اسلامی بود ، دست به دست در مساجد ، مدارس و دانشگاهها و محافل نیروهای مسلمان تدریس شد و همین امر موجب شد نسل جدید انقلاب از لحاظ مبانی ، بسیار پر قدرت وارد میدان شود و بتواند در عرصه های مختلف حکومتی ، با نگاهی مکتبی به مسایل بنگرد.

 

***

 

متاسفانه شرایط حاکم بر کشور پس از جنگ تحمیلی به گونه ای شد که از یکسو عرصه فرهنگ به عرصه ای مهجور تبدیل شد و از سوی دیگر بسیاری از بزرگان با ورود به منازعات سطحی سیاسی ، از معرفی مبنایی دین به نسل جوان غفلت کردند و در نتیجه ، نسل جوان یا به ورطه فاصله گرفتن از دین و سیاست کشیده شد یا نگاهی احساساتی و سطحی به این دو حوزه داشته و دارد. به همین دلیل امروز نیاز به مطهری و مطهری ها بیشتر احساس می شود.

 

امروز روزی است که باید مجددا مطهری را احیا کرد ، منتشر کرد و کتابهای او بار دیگر به عنوان آثاری که بهترین و عمیقترین معرفی مبنایی از دین است در دستور کار آموزش مدارس ، مساجد و دانشگاههای ما قرار بگیرد. آثار مطهری به همین دلیل ظرفیت آن  را دارد که برای همیشه ، مرجع فکری و آموزش نسل جوان و حقجوی ما قرار بگیرد.

 

اگر می خواهیم انقلاب ، بیشتر از این سامان بگیرد ، تقویت شود و ادامه یابد ، باید روی مسایل اساسی فکری و شناخت جوانان سرمایه گذاری کنیم و برای چنین کاری ، امروز هنوز مطهری بهترین گزینه است .

 

البته کسان دیگری هم امروز در حوزه مقدس علمیه قم ادامه کار مطهری را به بهترین وجه به عهده گرفته اند که رهبر معظم انقلاب یکی از آنها را صریحا به نسل جوان معرفی کرده است : آیت الله مصباح یزدی. هر چند آنروز مطهری ترور فیزیکی شد و امروز دشمنان با هوشیاری ، مصباح یزدی را ترور شخصیت می کنند تا دیگر کسی نگاه عمیق و ژرف به مباحث دینی نداشته باشد اما آیا موفق خواهند شد؟ این بستگی به شرایط فرهنگی و زمینه سازی رسانه های ما دارد...

 

یکشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸٦ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()

 

 

این مطلب در ستون نکته کیهان پنجشنبه ششم اردیبهشت ماه به چاپ رسیده است .

در پی انتصاب دکتر شیخ الاسلامی استاندار هرمزگان به سمت مسئول دفتر رئیس جمهوری ، هیئت دولت در جلسه یکشنبه خود، قائم مقام سابق معاونت عمرانی وزارت کشور را به سمت استاندار جدید هرمزگان و نماینده عالی دولت در این منطقه منصوب کرد. اما متاسفانه نمایندگان این استان در مجلس شورای اسلامی که همگی با تابلوهای موجه موفق به کسب آرای مردم شده اند ، در حرکتی سوال برانگیز و البته بیشتر نمایشی، در اعتراض به انتصاب استاندار جدید ، از نمایندگی مردم استعفا کردند.

 

این در شرایطی است که در ابتدای انتصاب استاندار سیستان و بلوچستان و یکی دو مورد دیگر نیز، حرکت مشابهی از سوی برخی از نمایندگان مجلس صورت گرفته بود.

 

اینکه نماینده ای موافق یک مسئول اجرایی معرفی شده نباشد ، چیز عجیب و نامتعارفی نیست و طبیعتا این اتفاق ممکن است برای هر کس دیگری هم بیفتد، اما اینکه یک نماینده که کار اصلی او قانونگذاری و شرکت در مباحث مربوط به تدوین کارشناسی قوانین در قوه مقننه است ، خود را محق بداند که در کار قوه دیگری مثل قوه مجریه دخالت کند و حتی در اعتراض به آن ، از وظیفه ای که مردم بر دوشش گذاشته اند طفره برود ، امری شگفت و ابهام بر انگیز است . این کار همان مقدار ناپسند است که وزیر یا مدیر کلی که در حوزه اجرایی فعالیت می کند ، در اعتراض به یک مصوبه قانونی مجلس شورای اسلامی که آن را مطابق میل و سلیقه خود نیافته است ، از مسئولیت اجرایی خود استعفا کند ! بخصوص اینکه در کشورمان و بر اساس قانون اساسی جمهوری اسلامی و قانون اساسی بسیاری از کشورهای جهان ، اصل تفکیک قوا امری پذیرفته شده و موکد است .

 

اشکال دیگر این کار این است که ممکن است عده ای از مخاطبان خبرها و رفتارهای اینچنینی ، تصور کنند که وکلای آنان با نزدیک شدن زمان انتخابات دوره جدید مجلس ، دست به حرکات نمایشی زده اند و این احتمال زمانی برای آنان ممکن است تقویت شود که دو سه روز بعد – مثل موارد قبلی – با مثلا  پا در میانی یکی دو نفر ، آقایان مزبور بر سر کار خود برگردند  و مسئله استعفا منتفی شود !

 

نکته سوم اینکه در سالی که رهبر عزیز انقلاب در آن خواستار توجه بیشتر به موضوع اتحاد و انسجام ( با تاکید بر "حمایت خاص" از رئیس جمهور و دولت نهم ) شده اند ، حرکات تفرقه افکنانه ای از این قبیل ، ناقض هدف ترسیمی از جانب رهبری معظم است . این مسئله از آنجا نگران کننده و ابهام بر انگیزتر می شود که بشنویم طی یکی دو روز اخیر ، کسانی با تحریک عواملی ناشناخته ! در مقابل مراکز سیاسی شهر بندر عباس تجمع اعتراض آمیز ترتیب داده اند و در حقیقت گروههای فشار جدیدی برای دخالت قوه مقننه در کار قوه مجریه در موضوعی که حق مسلم دولت است تشکیل یافته باشد.

 

اما در اینجا یک نکته دیگر هم وجود دارد و آن اینکه نماینده ای که در شهر و استان خود برای پیگیری امور ، باید در تعامل مستقیم با استاندار و قوه مجریه باشد و آنها با هم و با هماهنگی هم باید در تصمیمگیریهای محلی نقش آفرینی کنند، این انتظار را هم دارد که در موارد مشابه اینچنینی ، طرف "مشورت" قوه مجریه قرار بگیرد تا اطلاعات و تجربیات خود را در اختیار آنان قرار دهد تا شاید دولت هم از رهگذر این "مشورت" ،  در تصمیم نهایی خود ، به بهترین گزینه دست یابد و اگر هم این اتفاق نمی افتد ، اطلاع از تصمیم دولت پیش از اعلام عمومی آن ، حداقل انتظاری است که یک نماینده می تواند از تصمیم گیران اجرایی داشته  باشد .  آری این انتظار نمایندگان محترم خیلی بیجا نیست ، اما اگر این انتظارشان هم بر آورده نشد نباید نتیجه اعتراض آنها ، استعفا از مسئولیتی باشد که مردم بر عهده آنها گذاشته اند.

 

جمعه ٧ اردیبهشت ۱۳۸٦ساعت ٥:٥٧ ‎ب.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()
تگ ها:

          TinyPic image

غنچه با دل گرفته گفت :

«زندگی

لب ز خنده بستن است

گوشه ای درون خود نشستن است .»

گل به غنچه گفت :

«زندگی شکفتن است

با زبان سبز٬ راز گفتن است.»

گفت و گوی غنچه وگل از درون باغچه

باز هم به گوش می رسد...

تو چه فکر می کنی؟

راستی کدام یک درست گفته اند؟

من که فکر می کنم

گل به راز زندگی اشاره کرده است

هر چه باشد او گل است

گل یکی دو پیرهن

بیشتر ز غنچه پاره کرده است ...

                                                         قیصر امین پور

سه‌شنبه ٤ اردیبهشت ۱۳۸٦ساعت ۱:٥٦ ‎ب.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()
تگ ها: